71از خدا مىخواهم تو را باز دارد! بگو بجايى مىروى كه امير خود را كشته و دشمن خود را رانده و شهرهاى خود را در اختيار دارند؟ اگر چنين است برو و اگر امير ايشان در ميان آنها حكومت مىكند و مردم مالياتهاى خود را بدو مىدهند، پس آنها تو را بجنگ و جدال مىخوانند. من مىترسم دروغ بگويند و با تو مخالفت كنند و تو را خوار سازند و به جنگ تو آيند و كار را بر تو سخت كنند.
- من از خدا طلب خير مىكنم تا او چه خواهد!
* * *
چون ابن عباس از خانۀ حسين بيرون رفت، ابن زبير را ملاقات كرد.
ابن زبير از مسافرت حسين به عراق سخت خرسند بود؛ چه با بودن حسين در مكه، نمىتوانست به مقصود خويش كه تسلط بر حجاز است، نائل گردد و مىدانست كه اگر حسين به سفر رود، آرزوى او بر آورده خواهد شد.
شبانگاه ابن عباس نزد حسين رفت و با اصرار و التماس گفت:
- من خود را به شكيبايى مىزنم ولى شكيبايى نتوانم! من در اين سفر از هلاكت و بيچارگى تو بيم دارم! مردم عراق مكّار و حيلهگرند، در همين شهر بمان؛ چه تو سيّد حجازى و اگر مردم عراق راست گويند، ايشان را نامه كن تا دشمن خود را برانند، آنگاه نزد آنها برو.
ولى حسين از تصميم خود منصرف نشد، ناچار ابن عباس گفت:
- حالا كه مىروى زنان و كودكان خويش را همراه مبر، به خدا مىترسم تو را نيز مانند عثمان بكشند كه هنگام كشتن وى زنان و فرزندان