70
خواهش و اصرار
روزى مردم مكه خبر شدند كه حسين با اهل بيت خود به زودى به عراق خواهد رفت. بنى هاشم از اين سفر كه پايان آن معلوم نبود، ترسيده و كسانى نزد حسين رفتند تا او را از سفر بازدارند و اگر خود مصمم به رفتن است، خانوادۀ خود را در مكه باقى گذارد، چه او نمىداند عاقبت چه خواهد شد!
عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام نزد وى رفت و گفت: من به خاطر حاجتى نزد تو آمدهام و مىخواهم از روى خيرخواهى آن حاجت را به تو بگويم، اگر مرا ناصح خويش مىدانى بگويم و گرنه خاموش باشم؟
- بگو، به خدا تو را خائن نمىشمارم و هوا پرست نمىدانم.
- شنيدهام به عراق مىروى. من مىترسم به شهرى در آيى كه حكام و فرمانداران آن شهر در آن جا بوده و خزانههاى اموال در اختيار ايشان باشد. مردم بندۀ مالند و من مطمئن نيستم كسى كه به تو وعدۀ يارى داده، يا آن كه تو را از دشمن تو بيشتر دوست مىدارد، به جنگ تو بر نخيزد.
عبدالله عباس نزد وى رفت و گفت:
پسر عمو! مردم مىگويند قصد عراق دارى، بگو چه خواهى كرد؟
- قصد دارم در همين دو روز به عراق روم انشاءالله.
ابن عباس با عدم رضايت گفت: