68بگرفتند و مسلم از امان ايشان به شك افتاد.
* * *
چون وى را نزد پسر زياد حاضر كردند، گفت او را بر بام قصر برده گردن زنيد و بدن وى را بزير اندازيد و هانى را نيز در بازار، بدار آويزان كنيد. طبرى از كسى كه خود شاهد قتل هانى بود آرد: كه پس از قتل مسلم او را دست بسته به بازار گوسفندفروشان بردند و او مذحج را به يارى مىخواند؛ چون ديد كسى يارى وى نمىكند، دست خود را از بند رها ساخت و گفت: عصايى ياكاردى يا استخوانى نيست كه از جان خود دفاع كنم؟ پس دوباره بر او ريختند و وى را محكم بستند و گفتند گردن خود بكش! نپذيرفت. پس مولاى عبيدالله زياد، ضربتى بدو زد و كارگر نيفتاد ديگرى او را بكشت و مردم همچنان بدو مىگريستند.
* * *
هنگامى كه اين حوادث در كوفه رخ مىداد، اهل بيت در مكه نامۀ مسلم را مىخواندند كه مژدۀ بيعت كوفيان را مىداد كه انتظار رسيدن آنان را مىبرند!
حسين با شتاب اهل بيت خود را به سوى كوفه حركت داد و منتظر نشد پيام شفاهى مسلم بدو برسد، چه در آن وقت كه مسلم به مرگ خود يقين كرد گريان شد. كسى وى را گفت:
آن كه به دنبال چنين مطلوب مىرود، از مانند آنچه به تو مىرسد نبايد گريان شود!
- به خدا براى خودم نمىگريم و از كشته شدن بيمى ندارم، گريۀ من