61كنند.
زينب و بنى هاشم در رجب سال شصتم هجرى، با خلافت يزيد روبرو شدند.
يزيد نه بردبارى پدر داشت و نه در زير كى و وقار به پايۀ او مىرسيد. او بدين قناعت نكرد نخستين كس باشد كه در اسلام خلافت را به ارث مىبرد، او نخواست مانند پدرش حسين را در مدينه آسوده گذارد، بلكه بر او و ديگران كه بيعت وى را نپذيرفته بودند، كار را سخت گرفت و بامدادِ مرگِ معاويه، حاكم مدينه وليدبن عتبةبن ابى سفيان را نامه كرد كه حسين عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير را بشدت تعقيب كن و تا پايان بيعت دست از ايشان برمدار!
چون اين كار بر وليد گران بود، از مروان رأى جست، وى گفت: تا كسى از مرگ معاويه آگاه نشده، آنها را بطلب كه بيعت كنند، اگر پذيرفتند! چه بهتر و گرنه آنان را بكش.
حسين با تنى چند از كسان خود، نزد وليد رفت سپس ايشان را به در خانۀ وى گذارده، خود داخل شد و مروان را ديد نزد وليد نشسته است، حاكم مدينه او را به بيعت يزيد خواند. حسين پاسخ داد:
- مانند منى پوشيده بيعت نكند و گمان دارم تو نيز بيعت نهانى را نمىپذيرى و مىخواهى كار آشكار صورت گيرد؟
- آرى!
- پس وقتى مردم را براى بيعت طلبيدى ما را نيز بخوان! وليد خاموش شد و حسين برخاست تا بيرون رود ولى مروان، وليد را ترسانده