55سپس شعلهاش را دامن زد.
* * *
زينب پدر را از دست داد.
نوبت برادرش حسن رسيد.
حسن دور خود را با اين خطبه آغاز كرد:
در اين شب مردى كه رفتگان و آيندگان در نيكوكارى بدو نمىرسند، از دنيا رفت. وى با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم جهاد كرد و جان خود را سپر او ساخت. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم پرچم را بدست وى مىداد و جبرئيل طرف راست و ميكائيل طرف چپ او مىرفتند و او تا شاهد فتح را در آغوش نمىكشيد، باز نمىگشت. هنگام مرگ از طلا و نقره جز هفتصد درهم نگذاشت كه مىخواست با آن خادمى براى خانۀ خود بخرد.
در اين وقت او را گريهاى سخت گرفت و مردم نيز به گريه افتادند.
دور حسن پس از ده سال پايان يافت. او مىخواست با دشمن زيرك خود معاويه درافتد ولى مردم كوفه مردمى كه عدى بن حاتم دربارۀ آنها مىگويد:
«هنگام تن آسائى و فراخى، زبان آنان چون درفش تيز و به وقت كار همچون روباه، نيرنگ پيش مىگيرند». بدو خيانت كردند، و پس از آنكه خيمۀ او را تاراج كردند و جانماز از زير پايش كشيدند، يكى رداى وى را برد و ديگرى جراحتى بران او رسانيد، ناچار شد كار را به معاويه واگذارد و مردم عراق را گفت:
سه چيز جان مرا از شما بازداشت. كشتن پدرم، جراحتى را كه به من