56رسانيدند، مالم را كه تاراج كردند.
زينب پرستارى برادر را به عهده گرفت تا جراحت وى بهبودى يافت.
او گمان مىكرد كه چون برادرش كار را به معاويه واگذاشته است، جان او محفوظ خواهد ماند، ولى معاويه مىخواست خلافت را بصورت پادشاهى در خاندان بنى اميه باقى گذارد و تا حسن زنده بود نمىتوانست براى فرزند خود يزيد بيعت گيرد.
معاويه از عهدى كه با حسن بسته بود باكى نداشت؛ چه او به عهد و يثاق پاىبند نبود. آنچه موجب نگرانى او مىشد اين كه مىدانست مسلمانان خلافت يزيد را بجاى حسن نمىپذيرند. او هنوز روزى را بخاطر داشت، كه پس از مصالحه با حسن به منبر رفت و در خطبۀ خود على عليه السلام را به زشتى نام برد و چون حسين برخاست كه وى را پاسخ گويد، حسن دست او را گرفته بنشاند، سپس خود برخاست و گفت: اى كسى كه على عليه السلام را به زشتى نام بردى، من حسنم و پدرم على عليه السلام است. تو معاويهاى و پدرت صخر. مادر من فاطمه است، مادر تو هند. جد من پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم است، جد تو حرب. جدۀ من خديجه است، جدۀ تو قتيله.
اكنون خدا بد نامترين و بدگوهرترين و پيشقدمترين ما دو تن را در كفر، لعنت كند!
به يكبار از طرف مسجد فريادهاى آمين برخاست!
با اين مجبوبيت كه حسن داشت، هرگز معاويه به آرزوى خود نمىرسيد و هر چند مردم از بيم شمشير او جرأت دم زدن نداشتند ولى