54گويى مىخواست پيش از رفتن پدر توشۀ خويش را از او برگيرد.
اميرالمؤمنين شب بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم درگذشت و دو فرزند خود حسن و حسين را برابر دشمن زيرك ايشان، معاويه گذاشت و زينب را تنها گذارد كه به چشم خود اهل بيت را ببيند كه به آتش فتنهاى كه در نتيجۀ قتل عثمان افروخته شد در مىافتند.
اما عايشه چون خبر مرگ على را شنيد، به اين شعر تمثل جست:
عصاى خود را انداخت و در جاى خويش آرميد، همچنانكه ديده از آمدن مسافر روشن شود.
سپس پرسيد او را كه كشت؟ گفتند مردى از بنى مراد!
گفت:
اگر دور بود خبر مرگ را جوانى بدو داد كه در دهان او خاك مباد!
زينب دختر ام سلمه برآشفت و گفت:
- دربارۀ على عليه السلام چنين مىگويى؟
- گاهى دچار فراموشى مىشوم، چون فراموشى بر من دست داد متوجهم سازيد!
و در روايتى است كه چون عايشه خبر قتل را شنيد، سجده كرد و گفتهاند سفيان بن ابى اميه او را از على عليه السلام آگاه ساخت.
بلى عايشه گفت: «عصا را انداخت و در جاى خويش آرميد»ليكن نه چنان بود، نه عصا را انداخت و نه در جاى خويش آرميد، بلكه قتل على عليه السلام يك حلقۀ از رشتۀ زنجير مصيبتى بود كه اهل بيت را در ميان گرفت و آنان را در آتشى افكند كه عايشه نخست آن را برافروخت و