49چون دو سپاه رو بروى هم ايستادند و تنور جنگ تافته شد، عايشه آتش احساسات سپاهيان خويش را بر مىافروخت، به راست نگريست و پرسيد كيانند؟
گفتند: بكر بن وائل
گفت: شاعر دربارۀ شما مىگويد:
چنان در آهن پوشيده نزد ما آمدند، كه گويا در سرافرازى بكر بن وائلند.
سپس به چپ نگريست و پرسيد كيستند؟ گفتند: فرزندان تو؛ ازد.
آنان را بانك زد: اى مردم غصان، شجاعتى را كه از شما مىشنيديم نشان دهيد.
و به پيش روى خود نگريست و پرسيد كيانند؟ گفتند:
بنى ناجيه گفت: زه! زه! شمشيرهاى قرشى ، مكى! شجاعتى از خويش نشان دهيد كه از آن پرهيز كنند! و با اين سخنان ايشان را چون پارهاى آتش كرد.
* * *
يكايك پرچمداران مهار شتر وى را گرفته خويشتن را آمادۀ فداكارى نشان مىدادند و شاعر آنان، وى را بدين اشعار مخاطب ساخت:
اى مادر ما! اى زن پيغمبر! ما بنى ضبهايم كه تا سرها را در ميدان ريزان نبينيم فرار نمىكنيم و ديگرى مهار شتر را گرفت سپس بر پيكر يكى از لشكريان على عليه السلام گذشت و گفت: تو پيش از آن كه برندگى شمشير را بچشى پيرو على عليه السلام شدى و زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را خوار گذاشتى؟ و