48شمشير به جان هم افتادند!
طلحه و زبير پردۀ او را پاره كردند و حرمت وى را درهم شكستند.
احنف بن قيس او را چنين گفت:
من از تو به خشونت سؤال مىكنم، تو بر من خشم نكن، آيا پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تو را بدين خروج فرموده بود؟!
- نه.
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تو را فرمود: از خطا معصومى؟
- نه.
راست گفتى، خدا مىخواست تو در مدينه بمانى و تو بصره را برگزيدى و تو را فرمود كه در خانۀ خويش بنشين و تو در خانۀ مردى از بنى ضبة ساكن شدى. اى مادر مؤمنان به من نمىگويى كه براى جنگ آمدهاى يا به خاطر صلح؟
عايشه كه خشم خود را فرو مىخورد گفت:
- براى صلح آمدهام!
- به خدا اگر هنگامى مىآمدى كه جنگ آنان با كفش و ريك پرانى بود، به گفتۀ تو با هم آشتى نمىكردند چه رسد بر اين هنگام كه شمشميرها برگردن هم نهادهاند!
عايشه در پاسخ درماند و با حالتى درناك گفت: بردبارى احنف راهجوى كه از من كرد فرو بپوشيد، از اين نافرمانى فرزندانم به خدا شكوه مىكنم.
* * *