114
«وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ...» 1
ليكن بانگ دلخراش زنان كه از دور به گوش مىرسيد او را خاموش كرد.
تنها زنان بنى هاشم نمىگريستند، بلكه زنان بنى اميه نيز در سوگوارى با آنان شريك شدند، و از خاندان معاويه زنى نماند جز آنكه نوحه كنان به استقبال آمد.
سه روز پيوسته، نوحه گرى بر پا بود، سپس يزيد گفت: تا بار سفر ايشان بسته و بانگاهبانى امين و سواران و كمك كاران آنها را به سوى مدينه روانه كردند.
و گويند يزيد على را براى وداع خواست و گفت:
لعنت خدا بر عمر بن سعد، زياد باد، به خدا اگر من با پدرت بودم هر چه مىخواست بدو مىدادم و بدانچه توانايى داشتم بلاگردان او مىشدم هر چند در اين كار بعض فرزندان من به هلاكت رسيد، ليكن قضاى خدا چنين بود! و او را گفت: تا هر حاجت دارد بنويسد سپس به جاى خويش شد. و بانگ زينب در گوش او بود و مىخواست با خشونت و الحاح او را از خود براند.
* * *
نگاهبان، زنان و فرزندان حسين را با مهربانى تمام شبانه مىبرد و ديده از آنان بر نمىگرفت و هر جا منزل مىكردند با كسان خود به دور ايشان همچون پاسبانان در دور دست مىايستاد كه اگر يكى براى وضو يا