113دندانش مىكوبد گفت:
دندان حسين را با عصاى خويش مىكوبى؟ عصاى خود را به جايى مىزنى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آنجا را بسيار مىبوسيد!
يزيد تو روز قيامت مىآيى و ميانجى تو ابن زياد است و حسين مىآيد و شفيعش محمد صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد.
* * *
از ديدن زينب، و شنيدن سخنان او مجلس بر يزيد تنگ شد و گفت: تا آنان را بيرون برند و تا على بن الحسين را كه غل در گردن داشت درآوردند، على گفت:
- اگر پيغمبر ما را چنين بسته مىديد مىگشود.
يزيد كه هنوز بانگ زينب در گوش او طنين انداز بود گفت:
- راست گفتى و دستور داد تا غل از گردن او بگرفتند و مانند كسى كه عذر خواهد او را نزديك خويش آورد سپس گفت:
على بن الحسين! تو بگو:
- پدرت پيوند مرا بريد و حقم را انكار كرد و بر سر پادشاهى با من جنگيد. خدا بدو چنان كرد كه مىبينى!
على اين آيه از قرآن را خواند:
«مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اللّٰهِ يَسِيرٌ.» 1
يزيد خواست كه اين آيه قرآن را بخواند: