115كار ديگر بيرون شود در زحمت نباشد و گاه به گاه مىپرسيد كه چه مىخواهيد؟
زينب گفت: ما را از راه كربلا مىبرى؟ نگاهبان با تأثر گفت:
- آرى مىبرم!
و آنان را بدان ميدان آوردند.
* * *
در اين وقت چهل روز از حادثۀ كشتار گاه گذشته بود و هنوز زمين كربلا از خون رنگين و پارههاى تن شهيدان - كه درندگان آنها را بدين سو و آن سو برده بودند - در آن بيابان ديده مىشد.
سه روز در آنجا به نوحه گرى و اشك ريزى به سر بردند، سپس قافله، راه مدينه را پيش گرفت؛ چون بيرون شهر مدينه رسيدند فاطمه، سيده زينب را گفت:
- خواهر! اين مرد در اين سفر بسيار به ما نيكى كرد، چيزى دارى تا بدو بدهيم؟
- به خدا جز زيور خود چيزى ندارم.
دو بازوبند براى وى فرستادند و از او معذرت خواستند كه تنگدستى سبب ناچيزى هديه است، ليكن مردِ سر پرست، هديه را پس فرستاد و گفت:
اگر آنچه كردهام براى دنيا بود هديۀ شما بس بود، ولى من جز براى خدا و خويشاوندى شما با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كارى نكردم.