116
بازگشت كاروان
در اين فترت، مدينه در سكوتى ناشى از بيم و خشم فرو رفته بود و در انتظار خبر دختر زادۀ پيغمبر كه دعوت شيعيان خود را پاسخ مثبت گفته بود به سر مىبرد.
تا روزى كه ندا دادند:
على بن الحسين با عمهها و خواهران خود به مدينه مىآيد.
على بن الحسين با عمههاو خواهران؟
پس حسين كو؟ عموها و برادران، عموزادهها كجايند؟
فرزندان زهرا كه ستارگان زمينند چه شدند؟
...كجاست؟ .... كجاست؟
خبر مرگ منتشر شد تا به دامنۀ احد و از آنجا آهسته آهسته به بقيع و قبا رسيد و طولى نكشيد كه بانگ گريه و نالۀ زنان در همه جا پراكنده گشت.
هيچ زن پرده نشينى در مدينه نبود كه شيون كنان از خانه بيرون نيايد.
زينب دختر عقيل بن ابى طالب خواهر مسلم با زنان ديگر سرو پاى برهنه و نالهكنان بيرون شده و مردم را گفت:
اگر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بگويد شما كه امت آخرين بوديد، پس از من با كسان و فرزندان من چه كرديد؟ بعض ايشان اسير و بعض ديگر را به خون غلطان نديد.