111سپس يكى از بنىنبهان و علقمة بن علاثه عامرى، سپس يكى از بنىكلاب. قريش و انصار [از اين تقسيم] غضبناك شدند و گفتند: به گردنكشان اهل نجد مىدهد و ما را رها مىكند؟ حضرت فرمود: من [با اين كار] باعث تأليف [قلوب] آنان مىشوم پس مردى چشم فرورفته و گونهها برافروخته، پيشانى برآمده، با محاسنى پرپشت و سرى تراشيده آمد و گفت: اى محمد! تقوا پيشه كن. حضرت فرمود: چه كسى خدا را اطاعت مىكند، اگر من نافرمانى كنم؟ آيا خداوند مرا بر اهل زمين امين قرار داده است، ولى شما مرا امين نمىدانيد؟! شخصى كه گمانم خالد بنوليد بود، از حضرت تقاضا كرد تا او را به قتل برساند. حضرت از آن جلوگيرى كرد و چون او پشت نمود، پيامبر(ص) فرمود: بر طرفدارى او قومى خارج مىشوند كه قرآن تلاوت مىكنند، ولى از حنجره آنان نمىگذرد، آنان از دين خارج مىشوند، آنگونه كه تير از كمان بيرون مىآيد، آنان اهل اسلام را به قتل مىرسانند و بتپرستان را رها مىكنند و اگر من آنان را درك كنم، همانند قوم عاد به قتل مىرسانم.
جابر بنعبدالله مىگويد:
أتى رجل رسول الله بالجِعرانة منصَرَفَه من حنين وفي ثوب بلال فضة، ورسول الله(ص) يَقبض منها يعطي الناس. فقال: يا محمد! اعدل. قال: ويلك! ومن يعدل إذا لم اكن اعدل؟ لقد خِبتَ وخسرتَ ان لم اكن اعدل. فقال عمر بن الخطاب: دعني يا رسولالله فاقتل هذا المنافق. فقال: معاذ الله ان يتحدث الناس إنّي اقتل اصحابي، انّ هذا واصحابه يقرءون القرآن لايجاوز حناجرهم، يمرقون منه كما يمرق السهم من الرمية. 1
مردى در جعرانه خدمت رسول خدا(ص) آمد، هنگامى كه از حنين بازمىگشت. در آن وقت در لباس بلال نقره بود و رسول خدا(ص) از آن مشت مشت بر مىداشت و به مردم مىداد. آن مرد گفت: اى محمد! به عدالت رفتار كن. حضرت فرمود: واى