255خداوند متعال در روز قيامت كه روز حاجت و نياز است او را نپذيرد و راه ندهد؟ !
معاويه از اين سخن برآشفت و گفت: از پيامبر شنيدم كه فرمود: شما پس از من به ناملايمات دچار مىشويد. صبر و بردبارى كنيد تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شويد. اى جابر! تو چرا بر مشكلات شكيبايى نورزيدى؟ جابر گفت: آنچه فراموش كرده بودم را به خاطرم آوردى.
جابر اين سخن را گفت و بيرون رفت و بر مركبش سوار شد و به سوى مدينه حركت كرد. معاويه براى او ششصد دينار فرستاد، اما جابر آن را نپذيرفت و سه بيت شعر براى او نوشت كه مضمونش اين است:
«من قناعت را بر ثروت ترجيح مىدهم؛ مشكلات را به جان مىخرم؛ لباس حيا به تن مىكنم و به جاى ثروت، آبرويم را حفظ مىكنم» .
و به فرستاده معاويه گفت: به او بگو، اى پسرِ هندِ جگرخواره! در نامه عملت هرگز حسنهاى نخواهى يافت كه من سبب آن باشم. 1
از اين داستان نيز آزادگى و وارستگى جابر و كينه معاويه به او دانسته مىشود.
3. جابر در محضر امام حسن مجتبى (ع)
شيخ طوسى و ابن شهر آشوب، جابر را از اصحاب و ياران امام مجتبى (ع) شمردهاند. 2ابوجعفر طبرى شيعى در «دلائل الامامه» از جابر نقل كرده است: روزى با امام حسن (ع) در مسجدالنبى نشسته بوديم؛ به حضرت عرض كردم: دوست دارم معجزهاى از تو ببينم كه آن را از تو براى ديگران حكايت كنم. حضرت پايشان را به زمين زد، درياها نمايان شد، در حالى كه كشتىها در آنها در حركت بودند؛ از دريا ماهى گرفت و به من داد. من به پسرم محمد گفتم: آن را به خانه ببر. به خانه برد و ما سه روز از آن مىخورديم. 3
شيخ طوسى روايتى را نقل مىكند كه از آن، عمق ايمان و عشق پايدار جابر به امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) دانسته مىشود. او به سندى كه ذكر مىكند، از امام سجاد (ع) نقل مىكند: همان سالى كه امام حسن (ع) از دنيا رفت، من پشت سر عمويم حسن (ع) و پدرم حسين (ع) در كوچههاى مدينه مىرفتم، در حالى كه هنوز به سنّ بلوغ نرسيده بودم. در بين راه جابر بن عبدالله انصارى و انس بن مالك همراه با جمعى از قريش و انصار، با امام حسن و امام