254در آخرين سال خلافت امام على (ع) ، معاويه سههزار نفر را به فرماندهى «بُسر بن أرطاة» به سوى مدينه فرستاد و به بُسر گفت: به سوى مدينه حركت كن و ساكنان آن را پراكنده ساز. به هر جا گذر كردى، مردمانش را بترسان و هر كس كه اطاعت ما را نپذيرفت، مالش را غارت كن و به اهالى مدينه اينطور وانمود كن كه آنان را مىكشى و آنان چارهاى جز بيعت ندارند. لشكر معاويه وقتى به مدينه رسيد، در پى اجراى دستورات او برآمد. مردم مدينه كه با كمبود امكانات و نفرات لشكر دشمن روبهرو شدند، چارهاى جز كنار آمدن نديدند و دسته دسته براى بيعت با فرمانده لشكر مىآمدند. طايفه بنىسلمه كه از بستگان جابر بود نيز براى بيعت با او آمدند. فرمانده لشكر از آنان پرسيد: آيا جابر همراه آنان است يا نه؟ گفتند: نه. گفت: تا جابر همراهشان نباشد، با آنان بيعت نمىكنم.
جابر مىگويد: من بيمناك و متوارى شدم. اما بُسر به بنىسلمه گفت: تا زمانى كه جابر حاضر نشود، شما امنيت نداريد. بستگانم به سراغ من آمدند و گفتند: تو را به خدا سوگند مىدهيم با ما بيا و با بُسر بيعت كن و خون خود و بستگانت را حفظ كن؛ زيرا اگر چنين نكنى، مردان ما كشته و خانواده ما اسير مىشوند.
جابر از آنان يك شب مهلت خواست تا بينديشد و تصميم بگيرد. در آن زمان امام على (ع) در كوفه بود. جابر به جز «امّسلمه» ، گرامىترين همسر رسول خدا (ص) بعد از خديجه كبرى، كس ديگرى براى مشورت نيافت؛ پس به سراغ ايشان رفت و او در پاسخ جابر گفت: بيعت كن و خون خود و خويشاوندانت را حفظ كن؛ گرچه مىدانم چنين بيعتى، بيعت ضلالت است. همين تقيه بود كه اصحاب كهف را وادار كرد هماهنگ با مردم، صليب به گردن آويزند و در مراسم آنان شركت جويند. 1
از اين ماجرا موقعيت و شخصيت معروف جابر و نفرت او از معاويه آشكار مىگردد.
داستان دوم، واقعهاى است كه بين جابر و شخص معاويه در دوره حكومت او به وقوع پيوست. مشكلات و حوادث روزگار جابر را مجبور كرد تا به شام، پايتخت معاويه سفر كند و چاره كار را از او بخواهد. مسعودى مىنويسد:
جابر به دمشق آمد، اما معاويه تا چند روز به او اجازه حضور نداد. پس از آنكه اجازه يافت و با معاويه ملاقات كرد، به او گفت: اى معاويه! آيا سخن پيامبر را نشنيدهاى كه فرمود: هر كس حاجتمند و گرفتارى را راه ندهد و به حضور نپذيرد،