161بخواند و با شنيدن اين اشعار، خودش طورى منقلب مىشد كه از شدت گريه، شانههايش بالا و پايين مىرفت. حاج آقا مصطفى خمينى هميشه ديوان شيخ محمدحسين غروى اصفهانى را همراه داشت و وقتى كنار دجله و فرات كه ديگر نزديك كربلا بود مىرسيديم، او به اسم كوچك مرا صدا مىزد تا قسمتى از آن را بخوانم و به محض شروع، مثل كسى كه بغضش بتركد، شروع به گريه مىكرد. در طى چند كيلومتر من زمزمه مىكردم و جمع دوستان بهخصوص حاج آقا مصطفى گريه مىكردند. ناگهان يكى از دوستان چشمش به گنبد مطهر حضرت امام حسين (ع) مىافتاد و به دنبال آن، موج شوق و گريه در ميان جمع بلند مىشد.
حالت عجيبى داشتيم. پاهاى برهنه و تاولزده و خونآلود، خسته و تشنه، زير برق آفتاب سوزان و پرچمى سرخ به رنگ خون، ما را به حال و هواى كربلا و ظهر عاشورا مىبرد. شدت گريهها به حدى بالا مىرفت كه همگى نشسته و ديگر نمىتوانستيم به راه خود ادامه دهيم. جالب بود كه مردم روستاها و شهرهاى مسير، بهويژه روستاى چفل، همه حاج آقا مصطفى خمينى را شناخته بودند كه فرزند آقاى خمينى (رحمه الله) است. يك بار قبل از ورود به چفل، متوجه شديم كه حدود 20 نفر به سمت ما در حركتند. كمى كه نزديكتر شديم، فهميديم كه آنها براى استقبال از حاج آقا مصطفى آمدهاند. استقبال عدهاى از شيوخ و بزرگان آن شهر براى من جالب بود. استقبال كنندگان همه دست حاج آقا مصطفى را بوسيده، با بقيه هم احوالپرسى كردند و پشت سر حاج آقا مصطفى راه افتادند. او در جلو و ما هم به دنبال او با استقبال خاصى وارد حسينيه چفل شديم و از ما پذيرايى كردند. با وجود اينكه حاج آقا مصطفى گفت قصد نداريم شب را در چفل بمانيم، ولى آنها با اصرار گفتند: بايد شب را در چفل بمانيد تا ما اجر خدمت كردن به زائرين مرقد امام حسين (ع) را ببريم و در مقابل اصرار صميمانه و عاشقانه سالكان آن حرم باصفا، كوتاه آمده، شب را در چفل مانديم.
در همان حسينيه جمعيت زيادى از اهالى به زيارت حاج آقا مصطفى آمدند و در بين آنان يكى از منبرىهاى معروف عراق كه آن شب در چفل بود، يك منبر بسيار عالى رفت و بعد از او هم سيدى يك منبر عربى رفت و خلاصه