50حركت كند. همسرش گفت: «از تو خواهشى دارم». حبيب گفت: «چيست؟» گفت: «اى حبيب! تو را به خدا سوگند مىدهم چون نزد امامحسين عليه السلام رسيدى، سلام مرا به او برسان و از طرف من دست آن حضرت را ببوس». حبيب گفت: «چنين خواهم كرد».
مظفر گويد: حبيب اسب خود را براى سفر آماده كرد و به غلامش گفت: «اسب مرا بگير و به فلان جا برو و بدون آنكه كسى متوجه شود، در آنجا منتظر من بمان». غلام، اسب را برداشت و بدان مكان رفت و به انتظار ارباب خود ايستاد. حبيب با همسر و فرزندانش وداع كرد و مخفيانه از كوفه خارج شد، گويى كه مىخواهد به روستاى خود برود. غلام چون ديد اربابش دير كرد، رو به اسب حبيب كه در حال خوردن علف بود، كرد و گفت: «اى اسب! اگر صاحبت نيايد، سوار تو خواهم شد و به يارى حسين عليه السلام خواهم رفت». حبيب از راه رسيد و سخنان غلام را شنيد. اشك از چشمانش جارى شد و گفت: «اى فرزند رسول خدا پدر و مادرم به فدايت... غلامان نيز در آرزوى يارى تو هستند، پس آزادگان چگونه خواهند بود؟» سپس به غلام خود گفت: «اى غلام! تو در راه خدا آزادى». غلام گريست و گفت: «اى سرورم! به خدا سوگند كه تو را رها نخواهم كرد تا با تو به يارى حسين عليه السلام پسر دختر پيامبر بشتابم و در ركاب وى شهيد شوم». حبيب براى او دعا كرد تا خداوند به او جزاى خير دهد.
امامحسين عليه السلام در راه كوفه دوازده پرچم انتخاب و آن را بين ياران خود تقسيم كرد. يك پرچم باقى ماند. برخى از اصحاب به آن حضرت عرض كردند كه بر ما منت گذاريد و آن پرچم را به ما بدهيد. اما امامحسين عليه السلام فرمود: «به زودى صاحب آن خواهد آمد».
ياران به آن حضرت عرض كردند: «اى پسر پيامبر (ص) ، اجازه بده كه از اين منزل رخت بربنديم». حضرت فرمود: «كمى صبر كنيد تا حامل اين پرچم از راه برسد». امام عليه السلام با يارانش مشغول صحبت بود، گرد و غبارى از طرف كوفه برخاست و حبيب