49پيامبر (ص) كوتاهى نكنى!» حبيب گفت: «آرى چنين خواهد بود تا آنگاه كه در كنار او كشته شوم و محاسنم با خون گلويم رنگين شود».
حبيب نمىخواست عموزادگانش از نيت او آگاه شوند و خبر وى به ابن زياد برسد.
آنگاه كه مشغول رسيدگى به كارها و پيوستن به امامحسين عليه السلام بود، عموزادگانش باخبر شدند و به نزد او رفتند و گفتند: «اى حبيب! ما را با پادشاهان و فرمانروايان چه كار؟» حبيب آنچه در دل داشت، مخفى نمود و انكار كرد. همسرش سخنان وى را شنيد و به او گفت: «اى حبيب! گمان مىكنم كه علاقهاى به يارى امامحسين عليه السلام ندارى!» حبيب چون اين سخن را از همسرش شنيد، خواست كه او را بيازمايد. به او گفت«: آرى چنين است». زن گريه كرد و گفت:
آيا فراموش كردى اين سخن پيامبر خدا را كه در حق او و برادرش حسن عليه السلام فرمود: «اين دو فرزند من سرور جوانان بهشتاند و چه قيام كنند و چه بنشينند، امام و پيشوايند». حال كه فرستاده حسين عليه السلام با نامهاش به نزد تو آمده و از تو يارى مىطلبد، تو او را بىجواب مىگذارى؟!
حبيب گفت: «از يتيمى فرزندانم و بيوه شدن تو هراسانم». همسرش پاسخ داد: «ما از زنان بنىهاشم و يتيمان خاندان پيامبر (ص) پيروى خواهيم كرد و سرپرستى ما بر عهده خداوند خواهد بود كه او بهترين سرپرست و وكيل است». چون حبيب اين سخنان را از همسرش شنيد و از نيت وى آگاه شد، براى او دعا كرد و درخواست پاداشى نيكو نمود. 1
سپس او را از هدف خود آگاه كرد و به او گفت كه مىخواهد به سوى آن حضرت