148عمر گفت: آيا كشتههاى ما به بهشت و كشتههاى آنها به دوزخ نمىروند؟
پيامبر(ص) فرمود: چنين است.
عمر گفت: پس ما چگونه ذلت را بپذيريم و از ميدان برگرديم، در صورتى كه خداوند، چنين دستورى نداده است؟
پيغمبر فرمود: اى پسر خطاب! من پيغمبر خدا هستم، خداوند هيچگاه مرا به حال خود نمىگذارد كه تباه گردم!
عمر كه باز هم قانع نشده بود، از محضر رسول خدا خارج شد و نزد ابوبكر رفت و همان مسايل را آنجا نيز، تكرار كرد و ابوبكر هم جواب داد: اى پسر خطاب! او پيغمبر(ص) است و خداوند هيچگاه او را وانمىگذارد. 1
* *
اين قضيه را ديگر محدثان، با لحنى شديدتر از آنچه در بالا آمد، نقل كردهاند! به عنوان نمونه، بخارى مىنويسد:
عمر به پيغمبر(ص) گفت: آيا واقعاً تو پيامبر خدا نيستى؟!
پيغمبر(ص) فرمود: آرى.
عمر گفت: آيا ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نيستند؟!
پيغمبر(ص) فرمود: چنين است.
عمر ادامه داد: پس چگونه ما ذلت و خوارى را در دين خود بپذيريم؟!
پيغمبر(ص) فرمود: من پيامبر خدا هستم و هرگز نافرمانى خدا را نمىكنم و او ياور من است.
عمر گفت: مگر نمىگفتى، به زودى خانه خدا را زيارت و طواف مىكنيم؟!