469و شيخ مفيد نقل كرده كه: روزى هارون الرّشيد به آهنگ شكار از كوفه بيرون رفت، و به جانب غريّين و ثويّه 1 توجّه نمود، و در آن جا آهوانى ديد، فرمان داد تا بازهاى شكارى و كلاب مُعَلَّم را براى شكار آهوان رها كردند، و بر آنها بتاختند ، آهوان كه چنين ديدند فرار كرده به پشتهاى پناه بردند، و در آن جا بياراميدند ، بازها در ناحيهاى بيفتادند، و تازيها باز شدند، و رشيد از اين مطلب در عجب شد ، ديگر باره آهوان از فراز پشته به نشيب آمدند، بازها و تازيها آهنگ ايشان نمودند ، ديگر باره آهوان به آن پشته پناه بردند، و جانوران شكارى از قصد ايشان برگشتند، تا سه مرتبه كار بدينگونه رفت ، هارون سخت در عجب شد، غلامان خود را امر كرد كه: تعجيل كنيد، و مردى را كه از حال اين مكان با خبر باشد بياوريد ، غلامان رفتند و از قبيلۀ بنى اسَد پيرمردى را حاضر كردند ، هارون از وى پرسيد كه: حال اين پشته چيست؟ و در اين مكان چه كيفيّتى است ؟ گفت : اگر مرا امان مىدهى قصّۀ آن را به عرض مىرسانم ، گفت : با خدا عهد كردم كه تو را اذيّت نكنم و در امان باشى، الحال آنچه دانى بگو ، گفت : خبر داد مرا پدرم از پدران خود كه مىگفتند:
قبر مطهّر امير المؤمنين عليه السلام در اين پشته واقع است و حق تعالى آن را حرم امن و امان خود قرار داده، كه هرچه به آن پناه ببرد در امان باشد 2 .
فقير گويد : در امثال عرب است كه مىگويند: أَحْمىٰ مِنْ مُجِيرِ الْجَرادِ، يعنى فلانى حمايت كردنش از كسى كه در پناه او است بيشتر است از پناه دهندۀ ملخها ، و قصّۀ آن چنان است كه: مردى باديهنشين از قبيلۀ طىّ كه نامش مُدلج بن سويد بود روزى در خيمۀ خود نشسته بود، ديد جماعتى از طايفۀ طىّ آمدند و جوال و ظرفهايى با خود دارند ، پرسيد : چه خبر است ؟ گفتند :
ملخهاى بسيار در اطراف خيمۀ شما فرود آمدهاند ، آمديم آنها را بگيريم ، مُدلج كه اين را شنيد برخاست سوار اسب خود شد، و نيزۀ خود را بر دست گرفت و گفت : به خدا سوگند هركس متعرّض اين ملخها شود من او را خواهم كشت، أَيَكُونُ الْجَرادُ فِي جِوارِي ثُمَّ تُرِيدُونَ أَخْذَهُ ؟ آيا اين ملخها در جوار و پناه من باشند وشما آنها را بگيريد ؟ چنين چيزى نخواهد شد ، پيوسته از آنها حمايت كرد تا آفتاب گرم شد ملخها پريدند و رفتند ، آن وقت گفت : اين ملخها از جوار من منتقل شدند ديگر خود دانيد با آنها 3.