340حديث بوده است امّا اهلسنت يك قرن كامل نوشتن حديث پيامبر را ممنوع كرده بودند و روشن است كه وقتى يك قرن حديث نوشته نشود يعنى دو نسل بايد از شنوندگان و مستمعان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله گذشته باشد و پس از آن به نگارش درآيد در اين صورت روشن است كه حجم روايات دروغ و جعلى چقدر زياد خواهد شد. و لذا احمد بن حنبل از ميان هفتصد هزار حديث تنها سىهزار عدد آن را صحيح دانسته و بقيه را مجعول مىدانست و يا محمد بن اسماعيل بخارى از ششصد هزار حديث حدود پنج هزار حديث را صحيح مىدانست.
و ثانياً ائمه اهلبيت عليهم السلام هرگز نه طرفدار اثبات به معنى اثبات صفات مخلوقين بر خداوند بودند و نه طرفدار تعطيل و بهترين نمونه آن خطبههاى توحيدى نهجالبلاغه است كه صفاتى را اثبات و لوازم مادى و نقص آنها را نفى كرده است يعنى لاتشبيه و لاتنزيه بل امر بين الامرين. همان چيزى كه از آيه شريفه: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ 1 استفاده مىشود، زيرا:
الف: صدر آيه هم اثبات مثل نموده و هم آن را نفى كرده است.
ب: ذيل آيه دلالت مىكند كه او سميع و بصير است آنگونه كه شما نيز سميع و بصير هستيد. و احتمال دارد كه ضمير منفصل دلالت بر حصر داشته باشد يعنى تنها او سميع و بصير است پس هم تشبيه است و هم تنزيه.
ج: احتمال دارد گفته شود صدر آيه تنزيه است و ذيل آيه تشبيه است. به هرحال عقيده شيعه و مطابق با آنچه در روايات آمده خداوند صفات كمال را دارد و جهات نقص و امكان و حاجت كه در برخى از صفات وجود دارد را ندارد.
و امّا اينكه آقاى قفارى مىگويد: «نداشتن زمان و مكان و حركت و صفات اجسام و محسوس بودن و صورت و ... در واقع به معنى انكار وجود خداوند است».
پاسخ اين كلام آن است كه آقاى قفارى همچون ساير علماى وهابى خداوند را به عنوان غيب قبول دارند امّا غيب از نظر آنان يعنى محسوسات و ماديات و عالم شهادت.