77اكنون آنها به خاطر مال دنيا با شما دشمن شدهاند.
- آيا از قَيس هم خبرى داريد؟
- همان قَيس كه نامۀ شما را براى اهل كوفه آورد؟
- آرى، از او چه خبر؟
- او در مسير كوفه گرفتار مأموران ابنزياد شد. نقل شده كه نامۀ شما را در دهان قرار داده و بلعيده است تا مبادا نام ياران شما براى ابنزياد فاش شود. او را دستگير كردند و نزد ابنزياد بردند. ابنزياد به او گفته بود: «يا نامها را برايم بگو يا اينكه در مسجد كوفه به منبر برو و حسين و پدرش على را ناسزا بگو». او پيشنهاد دوم را قبول مىكند. ما در مسجد بوديم كه او را آوردند و او با صداى بلند فرياد زد: «اى مردم كوفه! امام حسين عليه السلام ، به سوى شما مىآيد، اكنون برخيزيد و او را يارى كنيد كه او منتظر يارى شماست». بلافاصله پس از آن ابنزياد دستور داد تا او را فوراً به قتل برسانند.
امام با شنيدن جريان شهادت قَيس اشك مىريزد و مىفرمايد: «خدايا! قَيس را در بهشت مهمان كن». 1
نماز ظهر را در زير سايۀ درختان مىخوانيم و حركت مىكنيم.
حُرّ رياحى از ترس اينكه عدّهاى به كمك امام بيايند، ما را مجبور مىكند تا همينطور در دل بيابانها به حركت ادامه بدهيم. لحظه به لحظه از كوفه دور مىشويم!
كاروان ما به حركت ادامه مىدهد و سپاه حُرّ نيز همراه ما مىآيد. سكوت مرگبارى بر اين صحرا حكمفرما شده است.
راستش را بخواهى من كه خسته شدهام. آخر تا كى بايد سرگردان باشيم. طِرِمّاح كه خستگى من و ديگر كاروانيان را مىبيند مىفهمد كه بايد از هنر شاعريش استفاده كند. او مىخواهد شعرى را كه ساعتى قبل سروده است بخواند. براى اين كار سوار بر شتر در جلو