78كاروان مىايستد و با صداى بلند مىخواند: يا ناقتي لا تجزعي من زجري وامضي بنا قبل طلوع الفجرِ...
1نمىدانم چگونه زيبايى اين شعر را به زبان فارسى بيان كنم. اما خوب است اين شعر فارسى را برايت بخوانم، شايد بتوانم پيام طِرِمّاح را بيان كنم: تا خار غم عشقت، آويخته در دامن
نمىدانم تا به حال برايت پيش آمده است كه در حال و هواى خودت باشى، امّا ناگهان به ياد خاطرۀ غمناكى بيفتى و سكوت تمام وجود تو را بگيرد، به گونهاى كه هر كس در آن لحظه نگاهت كند غم و اندوه را در چهرۀ تو بخواند. نگاه كن، طِرِمّاح به يكباره سكوت مىكند. همه تعجّب مىكنند.
به راستى چرا طِرِمّاح ساكت شده و همينطور مات و مبهوت، بيابان را نگاه مىكند؟
اين بار تو جلو مىروى و او را صدا مىزنى. امّا او جواب تو را نمىدهد. بار ديگر صدايش مىكنى و به او مىگويى:
- طِرِمّاح به چه فكر مىكنى؟
- ديروز كه از كوفه مىآمدم، صحنهاى را ديدم كه جانم را پر از غم كرد.
- بگو بدانم چه ديدى؟
- ديروز وقتى از كوفه بيرون آمدم، اردوگاه بزرگى را ديدم كه مردم با شمشيرها و نيزهها در آنجا مستقر شده بودند. همۀ آنها آماده بودند تا با حسين عليه السلام بجنگند.
- عجب! آنها به جنگِ مهمان خود مىروند.
- باور كن من تا به حال، لشكرى به اين بزرگى نديده بودم.
طِرِمّاح در اين فكر است كه امام حسين عليه السلام چگونه مىخواهد با اين ياران كم، با آن سپاه بزرگ بجنگد. 2