68خورشيد بىرحمانه مىتابد.
آفتاب و بيابانى خشك و بىآب. هيچ جنبندهاى در اين بيابان به چشم نمىآيد. كاروان آرام آرام به راه خود ادامه مىدهد. يك ساعت تا نماز ظهر باقى مانده است.
اللّٰه اكبر!
اين صداى يكى از ياران امام است كه سكوت را شكسته است. همۀ نگاهها به سوى او خيره مىشود. امام از او مىپرسد:
- چرا اللّٰه اكبر گفتى؟
- نخلستان! آنجا نخلستانى است. 1او با اشارۀ دست آن طرف را نشان مىدهد. راست مىگويد، يك سياهى به چشم مىآيد. آيا به نزديكىهاى كوفه رسيدهايم؟ يكى از ياران امام كه اهل كوفه است به امام مىگويد:
- من بارها اين مسير را پيمودهام و اينجا را مثل كف دست مىشناسم. اين اطراف نخلستانى نيست.
- پس اين سياهى چيست؟
- اين لشكر بزرگى از سربازان است.
- آيا در اين اطراف پناهگاهى هست تا به آنجا برويم و منزل كنيم؟
- پناهگاه براى چه؟
- به گمانم اين لشكر به جنگ ما آمده است. ما بايد به جايى برويم كه دشمن نتواند از پشت سر به ما حمله كند.
- به سوى «ذو حُسَم» برويم. آنجا كوهى هست كه مىتوانيم كنار آن منزل كنيم. در اين صورت، دشمن ديگر نمىتواند از پشت سر به ما حمله كند. اگر كمى به سمت چپ برويم به آنجا مىرسيم.
كاروان به طرف «ذو حُسَم» تغيير مسير مىدهد و شتابان به پيش مىرود.