61- آرى! كوفه سراسر آشوب است. مردم پيمان خود را با مسلم شكستند و مسلم را به قتل رساندند. به خدا قسم، من با چشم خود ديدم كه پيكرِ بدون سر او را در كوچههاى كوفه بر زمين مىكشيدند در حالى كه سر او را براى يزيد فرستاده بودند.
- «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ» . بگو بدانيم چه روزى مسلم شهيد شد؟
- دوازده روز قبل، روز عرفه. 1- مگر هجده هزار نفر با او بيعت نكرده بودند، پس آنها چه شدند و كجا رفتند؟
- كوفيان بىوفايى كردند. از آن روزى كه ابنزياد به كوفه آمد ناگهان همه چيز عوض شد. ابنزياد وقتى كه فهميد مسلم در خانه هانى منزل دارد، با مكر و حيله، هانى را به قصر كشاند و او را زندانى كرد و هنگامى كه مسلم با نيروهاى خود براى آزادى هانى قيام كرد، ابنزياد با نقشههاى خود موفق شد مردم را از مسلم جدا كند.
- چگونه همه هجده هزار نفر بىوفايى كردند؟
- آنها شايعه كردند كه لشكر يزيد در نزديكىهاى كوفه است. با اين فريب مردم را دچار ترس و وحشت كردند و آنها را از مسلم جدا كردند. سپس با سكّههاى طلا، طمعكاران را به سوى خود كشاندند. خدا مىداند چقدر سكههاى طلا بين مردم تقسيم شد. همينقدر برايت بگويم كه مسلم در شب عرفه در كوچههاى كوفه تنها و غريب ماند و روز عرفه نيز، همه مردم او را تنها گذاشتند. نه تنها او را تنها گذاشتند بلكه به يارى دشمن او نيز، رفتند و از بالاى بامها به سر و صورتش سنگ زدند و آتش به طرف او پرتاب كردند. فرداى آن روز بعد از ساعتى جنگ نابرابر در كوچهها، مسلم را دستگير كردند و او را بر بام قصر كوفه بردند و سرش را از بدن جدا كردند.
مرد عرب آماده رفتن مىشود. او هم بر غربت مسلم اشك مىريزد.
- صبر كن! گفتى كه ديروز كاروان امام حسين عليه السلام را ديدهاى؛ آيا تو اين خبر را به امام دادهاى يا نه؟
- راستش را بخواهيد ديروز وقتى به آنها نزديك شدم، آن حضرت را شناختم. آن