62حضرت نيز كمى توقّف كرد تا من به او برسم. گمان مىكنم كه او مىخواست در مورد كوفه از من خبر بگيرد. امّا من راه خود را تغيير دادم.
- چرا اين كار را كردى؟
- من چگونه به امام خبر مىدادم كه كوفيان، نمايندۀ تو را شهيد كردهاند. آيا به او بگويم كه سر مسلم را براى يزيد فرستادهاند؟ من نمىخواستم اين خبر ناگوار را به امام بدهم.
مرد عرب اين را مىگويد و از آنها جدا مىشود. او مىرود و در دل بيابان، ناپديد مىشود.
اكنون غروب روز سه شنبه، بيست و دوم ذى الحجّه است و كاروان حسينى در منزلگاه «ثَعْلبيّه» منزل كرده است. اينجا بيابانى خشك است و فقط يك چاه آب براى مسافران وجود دارد. 1با تاريك شدن هوا همه به خيمههاى خود مىروند، مگر جوانانى كه مسئول نگهبانى هستند.
آنجا را نگاه كن! دو اسب سوار به اين طرف مىآيند. به راستى، آنها كيستند كه چنين شتابان مىتازند؟ گويا از مكّه مىآيند.
آنها فرسنگها راه را به عشق پيوستن به اين كاروان طى كردهاند. نام آنها عبداللّٰه و مُنذر است.
آنها وارد خيمۀ امام مىشوند. خدمت امام مىرسند و دست آن حضرت را مىبوسند.
ببين! آنها چقدر خوشحالاند كه به آرزوى خود رسيدهاند.
خدايا! شكر.
خداى من! اين دو آرام آرام اشك مىريزند.
من گمان مىكنم كه اينها از شدت خوشحالى گريه مىكنند، امّا نه، اين اشك شوق نيست.
اين اشك غم است. به يكى از آنها رو مىكنى و مىگويى: «چه شده است؟ آخر حرفى بزنيد».