60مىپيوندند.
آيا به امام حسين عليه السلام خواهيم رسيد؟
اين سوالى است كه ذهن مُنْذر را مشغول كرده است. او اهل كوفه است و از بيعت مردم كوفه با مسلم بن عقيل خبر دارد و اينك براى حج، به مكّه آمده است. مُنْذر وقتى شنيد كه كاروان امام حسين عليه السلام مكّه را ترك كرده و او بىخبر مانده است، غمى بزرگ بر دلش نشست.
آرزوى او اين بود كه در ركاب امام خويش باشد. به همين دليل، اعمال حج خود را سريع انجام داد و همراه دوست خود عبداللّٰهبن سليمان راه كوفه را در پيش گرفت.
اين دو، سوار بر اسب روز و شب مىتازند و به هر كس كه مىرسند، سراغ امام حسين عليه السلام را مىگيرند. آيا شما مىدانيد امام حسين عليه السلام از كدام طرف رفته است؟
آنها در دل اين بيابانها در جستوجوى مولايشان امام حسين عليه السلام هستند.
هوا طوفانى مىشود و گرد و غبار همه جا را فرا مىگيرد. در ميان گرد و غبار، اسب سوارى از دور پيدا مىشود. او از راه كوفه مىآيد. منذر به دوستش مىگويد: «خوب است از او در مورد امام حسين عليه السلام سؤال كنيم».
آنها نزديك مىروند. او را مىشناسند. او همشهرى آنها و از قبيلۀ خودشان است.
- همشهرى! بگو بدانيم تو در راهى كه مىآمدى حسين عليه السلام را ديدى؟
- آرى! من ديروز كاروان او را ديدم. او اكنون با شما يك منزل فاصله دارد.
- يعنى فاصلۀ ما با حسين عليه السلام فقط يك منزل است؟
- آرى، اگر زود حركت كنيد و با سرعت برويد، مىتوانيد شب كنار او باشيد.
- خدا خيرت دهد كه اين خبر خوش را به ما دادى.
- امّا من خبرهاى بدى هم از كوفه دارم.
- خبرهاى بد!