59آمده و دستهاى خود را گشوده است... گرمى آغوش امام و يك دنيا آرامش!
لحظهاى كوتاه، نگاه چشمانش به نگاه امام گره مىخورد. نمىدانم اين نگاه با قلب زُهير چه مىكند.
به راستى، او چه ديد و چه شنيد و چه گفت؟ هيچ كس نمىداند. اكنون ديگر زُهير، حسينى مىشود.
نگاه كن! زُهير به سوى خيمۀ خود مىآيد. او منقلب است و اشك در چشم دارد. خدايا، در درون زُهير چه مىگذرد؟
به غلام خود مىگويد: «زود خيمه مرا برچين و وسايل سفرم را آماده كن. من مىخواهم همراه مولايم حسين بروم».
زُهير با خود زمزمۀ عشق دارد. او ديگر بىقرار است. شوق دارد و اشك مىريزد.
همسر زُهير در گوشهاى ايستاده است و بىهيچ سخنى فقط شوهر را نظاره مىكند. امّا زُهير فقط در انديشۀ رفتن است. او ديگر هيچ كس را نمىبيند.
همسر زُهير خوشحال است. امّا در درون خود غوغايى دارد. ناگهان نگاه زُهير به همسرش مىافتد. نزد او مىآيد و مىگويد:
- تو برايم عزيز بودى و وفادار. ولى من به سفرى مىروم كه بازگشتى ندارد.
عشقى مقدّس در وجودم كاشانه كرده است. براى همين مىخواهم تو را طلاق بدهم تا آزاد باشى و نزد خاندان خود بروى. تو ديگر مرا نخواهى ديد. من به سوى شهادت مىروم. 1- مىخواهى مرا طلاق بدهى؟ آن روز كه عشق حسين به سينه نداشتى اسير تو بودم.
اكنون كه حسينى شدهاى چرا اسير تو نباشم؟ چه زود همه چيز را فراموش كردهاى. اگر من نبودم، تو كى عاشق حسين مىشدى! حالا اينگونه پاداش مرا مىدهى؟ بگذار من هم با تو به اين سفر بيايم و كنيز زينب باشم.
زُهير به فكر فرو مىرود. آرى! اگر اشك همسرش نبود او هرگز حسينى نمىشد. سرانجام زُهير درخواست همسرش را قبول مىكند و هر دو به كاروان كربلا