58- خيمۀ زُهير است.
- چه كسى پيام مرا به او مىرساند؟
- آقا! من آمادهام تا به خيمهاش بروم.
- خدا خيرت بدهد. برو و سلام مرا به او برسان و بگو كه فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله ، تو را مىخواند.
فرستادۀ امام حركت مىكند. زُهير همراه همسرش سر سفرۀ غذا نشسته است. مىخواهد اوّلين لقمه غذا را به دهان بگذارد كه اين صداى را مىشنود: «سلام اى زُهير! حسين تو را فرا مىخواند». 1همسر زُهير نگران است. چرا شوهرش جواب نمىدهد. دست زُهير مىلرزد. قلبش به تندى مىتپد. او در دو راهى رفتن و نرفتن مانده است كه كدام را انتخاب كند. عرق سرد بر پيشانى او مىنشيند.
اين همان لحظهاى است كه از آن مىترسيد. اكنون همسر زُهير فرصت را غنيمت مىشمارد و با خواهش به او مىگويد: ««مرد، با تو هستم، چرا جواب نمىدهى؟ حسينِ فاطمه تو را مىخواند و تو سكوت كردهاى؟ برخيز! ديدن حسين كه ضرر ندارد.
برخيز و مرد باش! مگر غربت او را نمىبينى». 2زُهير نمىداند كه چرا نمىتواند در مقابل سخنان همسرش چيزى بگويد. او به چشمان همسرش نگاه مىكند و اشكِ التماس را در قاب چشمان پاك او مىبيند.
او به ياد مىآورد كه از روزى كه همسرش به خانۀ او آمده، چيزى از او درخواست نكرده است. اين تنها خواستۀ همسر اوست. اكنون او در جواب همسرش مىگويد: «باشد، ديگر اينطور نگاهم نكن! دلم را به درد نياور! مىروم».
زُهير از جا برمىخيزد. گل لبخند را بر صورت همسرش مىبيند و مىرود. امّا نمىداند چه خواهد شد.
او فاصلۀ بين خيمهها را طى مىكند و ناگهان، امامِ مهربانىها را مىبيند كه به استقبال او