49فرزدق پيش مىرود، و خوب نگاه مىكند. خداى من! اين مولايم امام حسين عليه السلام است!
- پدر و مادرم به فداى شما. با اين شتاب چرا و به كجا مىرويد؟ چرا حج خود را نيمه تمام گذاشتيد؟
- اگر شتاب نكنم مرا به قتل خواهند رساند. 1فرزدق به فكر فرو مىرود و همه چيز را از اين كلام مختصر مىفهمد. آيا او مادر خود را رها كند و همراه امام برود يا اينكه در خدمت مادر بماند؟ او نبايد مادر را تنها بگذارد. اما دلش همراه مولايش است. سرانجام در حالى كه اشك در چشم دارد با امام خود خداحافظى مىكند، او اميد دارد كه بعد از تمام شدن اعمال حج، هر چه سريعتر به سوى امام بشتابد. 2با آخرين نگاه به كاروان، اشكش جارى مىشود. امّا نمىدانم او مىتواند خود را به كاروان ما برساند يا نه؟ آيا او لياقت خواهد داشت تا در راه امام، جانفشانى كند؟
غروب روز دوازدهم ذى الحجّه است. ما چهار روز است كه در راه هستيم. اين چهار روز را شتابان آمدهايم. افراد كاروان خسته شده و نياز به استراحت دارند.
اكنون به حد كافى از مكّه دور شدهايم. ديگر خطرى ما را تهديد نمىكند. خوب است در جاى مناسبى منزل كنيم. غروب آفتاب نزديك است.
مردم، اينجا را به نام «وادى عَقيق» مىشناسند. امام دستور توقّف مىدهد و خيمهها بر پا مىشود.
عدّهاى از جوانان، اطراف را با دقّت زير نظر دارند. آيا آن اسب سوارانى كه به سوى ما مىآيند را مىبينى؟ بگذار قدرى نزديك شوند.
آنها به نظر آشنا مىآيند. يكى از آنها عبد اللّٰهبنجعفر (پسر عموى امام حسين عليه السلام و شوهر حضرت زينب عليها السلام ) است. او به همراه دو پسر خود عَوْن و محمّد آمده است.
امير مكّه، يك نفر را به همراه آنها فرستاده است. آنها نزديك مىآيند و به امام حسين عليه السلام