266هنوز تا موقع اذان وقت زيادى مانده است، امّا يزيد براى اينكه مانع سخنرانى امام شود دستور مىدهد كه مؤذن اذان بگويد:
- «اللّٰه أكبر، اللّٰه أكبر، أشهد انْ لا إلٰه إلّااللّٰه».
امام مىفرمايد: «تمام وجود من به يگانگى خدا گواهى مىدهد».
- «أشهد أنّ محمّداً رسول اللّٰه».
امام سجّاد عليه السلام ، عمامه از سر خود برمىدارد و رو به مؤذن مىكند: «تو را به اين محمّدى كه نامش را بردهاى قسمت مىدهم تا لحظهاى صبر كنى».
سپس رو به يزيد مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد! بگو بدانم اين پيامبر خدا كه نامش در اذان برده شد، جد توست يا جد من، اگر بگويى جد تو است كه دروغ گفتهاى و كافر شدهاى، اما اگر بگويى كه جد من است، پس چرا فرزند او، حسين را كشتى و دختران او را اسير كردى؟».
آنگاه اشك در چشمان امام سجّاد عليه السلام جمع مىشود. آرى! او به ياد مظلوميت پدر افتاده است: «اى مردم! در اين دنيا مردى را غير از من پيدا نمىكنيد كه رسول خدا جد او باشد، پس چرا يزيد پدرم حسين را شهيد كرد و ما را اسير نمود».
يزيد كه مىبيند آبرويش رفته است برمىخيزد تا نماز را اقامه كند. امام به او رو مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد! تو با اين جنايتى كه كردى، هنوز خود را مسلمان مىدانى! تو هنوز هم مىخواهى نماز بخوانى». 1يزيد نماز را شروع مىكند و عدهاى كه هنوز قلبشان در گمراهى است، به نماز مىايستند.
ولى مردم زيادى نيز، بدون خواندن نماز از مسجد خارج مىشوند.
مردم شام از خواب بيدار شدهاند. آنها وقتى به يكديگر مىرسند يزيد را لعنت مىكنند.
آنها فهميدهاند كه يزيد دين ندارد و بنى اميه يك عمر آنها را فريب دادهاند.
اينك آنها مىدانند كه چرا امام حسين عليه السلام با يزيد بيعت نكرد. اگر او نيز، در مقابل يزيد