264در آن است».
يزيد قبول نمىكند، امّا مردم اصرار مىكنند و مىگويند: «اجازه بدهيد او به منبر برود تا حرف او را بشنويم».
آرى! اين طبيعت انسان است كه از حرفهاى تكرارى خسته مىشود. سالهاست كه مردم سخنرانىهاى تكرارى را شنيدهاند، آنها مىخواهند حرف تازهاى بشنوند.
يزيد به اطرافيان خود مىگويد: «اگر اين جوان، بالاى منبر برود، آبروى مرا خواهد ريخت» و همچنان با خواسته مردم موافق نيست. 1مردم اصرار مىكنند و عدّهاى مىگويند: «اين جوان كه رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده است نمىتواند سخنرانى كند، پس اجازه بده بالاى منبر برود، چون او وقتى اين همه جمعيّت را ببيند يك كلمه نيز، نمىتواند بگويد».
از هر گوشه مسجد صدا بلند مىشود: «اى يزيد! بگذار اين جوان به منبر برود. چرا مىترسى؟ تو كه كار خطايى نكردهاى! مگر نمىگويى كه اينها از دين خارج شدهاند و مگر نمىگويى كه اينها فاسقاند، پس بگذار او نيز سخن بگويد كه كيستند و از كجا آمدهاند».
آرى! بيشتر مردم شام از واقعيّت خبر ندارند و تبليغات يزيد كارى كرده است كه همه خيال مىكنند عدّهاى بىدين عليه اسلام و حكومت اسلامى شورش كردهاند و يزيد آنها را كشته است.
در اين حين، كسانى كه تحت تأثير كاروان اسيران قرار گرفته بودند، فرصت را غنيمت مىشمارند و اصرار و پافشارى مىكنند تا فرزند حسين عليه السلام به منبر برود.
بدين ترتيب، جوّ مسجد به گونهاى مىشود كه يزيد به ناچار اجازه مىدهد امام سجّاد عليه السلام سخنرانى كند، امّا يزيد بسيار پشيمان است و با خود مىگويد: «عجب اشتباهى كردم كه اين مجلس را برپا دادم»، ولى پشيمانى ديگر سودى ندارد.
مسجد سراسر سكوت است و امام آماده مىشود تا سخنرانى تاريخى خود را شروع كند:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم