263دارد. 1
به يزيد خبر مىرسد كه بعضى از مردم شام با ديدن كاروان اسيران و آگاهى به برخى از واقعيتها، نظرشان در مورد او عوض شده و در پى آن هستند كه واقعيت را بفهمند.
پس زمان آن رسيده است كه يزيد براى فريب دادن و خام كردن آنها كارى بكند. فكرى به ذهن او مىرسد. او به يكى از سخنرانان شام پول خوبى مىدهد و از او مىخواهد كه يك متن سخنرانى بسيار عالى تهيه كند و در آن، تا آنجا كه مىتواند به خوبىهاى معاويه و يزيد بپردازد و حضرت على و امام حسين عليهما السلام را لعن و نفرين كند و از او خواسته مىشود تا روز جمعه وقتى مردم براى نماز جمعه مىآيند، آنجا سخنرانى كند.
در شهر اعلام مىكنند كه روز جمعه يزيد به مسجد مىآيد و همۀ مردم بايد بيايند.
روز جمعه فرا مىرسد. در مسجد جاى سوزن انداختن نيست، همۀ مردم شام جمع شدهاند.
يزيد دستور مىدهد تا امام سجّاد عليه السلام را هم به مسجد بياورند. او مىخواهد به حساب خود يك ضربۀ روحى به امام سجّاد عليه السلام بزند و عزّت و اقتدار خود را به آنها نشان بدهد.
سخنران بالاى منبر مىرود و به مدح و ثناى معاويه و يزيد مىپردازد، اينكه معاويه همانى بود كه اسلام را از خطر نابودى نجات داد و...، همچنان ادامه مىدهد تا آنجا كه به ناسزا گفتن به حضرت على و امام حسين عليهما السلام مىرسد.
ناگهان فريادى در مسجد بلند مىشود: «واى بر تو، كه به خاطر خوشحالى يزيد، آتش جهنم را براى خود خريدى!».
اين كيست كه چنين سخن مىگويد؟ همۀ نگاهها به طرف صاحب صدا برمىگردد.
همه مردم، زندانى يزيد، امام سجّاد عليه السلام را به هم نشان مىدهند. اوست كه سخن مىگويد:
«اى يزيد! آيا به من اجازه مىدهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه خشنودى خدا