244به ابنزياد خبر مىرسد كه مردم آرام آرام به جنايت خويش پىبردهاند و كينۀ ابنزياد به دل آنها نشسته است.
او مىداند سرانجام روزى وجدان مردم بيدار خواهد شد و براى نجات از عذاب وجدان، قيام خواهند كرد. پس با خود مىگويد كه بايد براى آن روز چارهاى بينديشم.
در اين ميان ناگهان چشمش به عمرسعد مىافتد كه براى گرفتن حكم حكومت رى به قصر آمده است. ناگهان فكرى به ذهن ابنزياد مىرسد: «خوب است كارى كنم تا مردم خيال كنند همۀ اين جنايتها را عمرسعد انجام داده است».
آرى! ابنزياد مىخواهد براى روزى كه آتش انتقام همه جا را فرا مىگيرد، مردم را دوباره فريب دهد و به آنها بگويد كه من عمرسعد را براى صلح فرستاده بودم. امّا او به خاطر اينكه نزد يزيد، عزيز شود و به حكومت و رياست برسد، امام حسين عليه السلام را كشته است.
همسفر خوبم! حتماً به ياد دارى موقعى كه عمرسعد در كربلا بود، ابنزياد نامهاى براى او نوشت و در آن نامه به او دستور كشتن امام حسين عليه السلام را داد، اگر ابنزياد بتواند آن نامه را از عمرسعد بگيرد، كار درست مىشود.
اكنون ابنزياد نگاهى به عمرسعد مىكند و مىگويد: «اى عمرسعد، آن نامهاى كه روز هفتم محرّم برايت نوشتم كجاست، آن را خيلى زود برايم بياور».
البته عمرسعد هم به همان چيزى مىانديشد كه ابنزياد از آن نگران است.
آرى! عمرسعد به اين نتيجه رسيده است كه اگر روزى مردم قيام كنند، من بايد نامۀ ابنزياد را نشان بدهم و ثابت كنم كه ابنزياد دستور قتل حسين را به من داده است. براى همين، عمرسعد با لبخندى دروغين به ابنزياد مىگويد: «آن نامه را گم كردهام. وقتى در كربلا بودم، در ميان آن همه جنگ و خونريزى، نامۀ شما گم شد».
ابنزياد مىداند كه او دروغ مىگويد پس با صدايى بلند فرياد مىزند: «گفتم آن نامه را نزد من بياور!». عمرسعد ناراحت مىشود و مىفهمد كه اوضاع خراب است. براى همين از جا