243دشمنان او را محاصره مىكنند و از هر طرف به سويش حمله مىبرند. كم كم بازوان پيرمرد خسته مىشود و چند زخم عميق، پهلوان روشن دل را از پاى درمىآورد.
او را اسير مىكنند و دستهايش را با زنجير مىبندند و به سوى قصر مىبرند. ابنزياد به ابن عفيف كه او را با دستهاى بسته مىآورند، نگاه مىكند و مىگويد:
- من با ريختن خون تو به خدا تقرّب مىجويم و مىخواهم خدا را از خود راضى كنم! 1- بدان كه با ريختن خون من، غضب خدا را بر خود مىخرى!
- من خدا را شكر مىكنم كه تو را خوار نمود.
- اى دشمن خدا! كدام خوارى؟ اگر من چشم داشتم هرگز نمىتوانستى مرا دستگير كنى، امّا اكنون من خدا را شكر مىكنم چرا كه آرزوى مرا برآورده كرده است.
- پيرمرد! كدام آرزو؟
- من در جوانى آرزوى شهادت داشتم و هميشه دعا مىكردم كه خدا شهادت را نصيبم كند، امّا از مستجاب شدن دعاى خويش نااميد شده بودم. اكنون چگونه خدا را شكر كنم كه مرا به آرزويم مىرساند. 2ابنزياد از جواب ابن عفيف بر خود مىلرزد و در مقابل بزرگى ابن عفيف احساس خوارى مىكند.
ابنزياد فرياد مىزند: «زودتر گردنش را بزنيد» و جلاد شمشير خود را بالا مىگيرد و لحظاتى بعد، پيكر بىسر ابن عفيف در ميدان شهر به دار آويخته مىشود تا مايۀ عبرت ديگران باشد. 3
اسيران هيچ خبرى از بيرون زندان ندارند و هيچ ملاقات كنندهاى هم به ديدن آنها نيامده است. كودكان، بهانۀ پدر مىگيرند و از اين زندان تنگ و تاريك خسته شدهاند. شبها و روزها مىگذرند و اسيران هنوز در زندان هستند.