230باقر عليه السلام هم كه پنج سال دارد در ميان آنهاست.
اسيران را از كوچههاى كوفه عبور مىدهند. همان كوچههايى كه وقتى زينب عليها السلام مىخواست از آنها عبور كند، زنان كوفه همراه او مىشدند و زينب عليها السلام را با احترام همراهى مىكردند. كوچهها پر از جمعيّت شده و نامردان به تماشاى ناموس خدا ايستادهاند. زنان و دختران چادر و روسرى و مقنعۀ مناسب ندارند.
عدّهاى نيز، بر بام خانهها رفتهاند و از آنجا تماشا مىكنند. نيروهاى ابنزياد به جشن و پايكوبى مشغولاند. آنها خوشحالاند كه پيروز شدهاند و دشمن يزيد نابود شده است.
تبليغات كارى كرده است كه مردم به اسيران اين كاروان به گونهاى نگاه مىكنند كه گويى آنها اسيرانى هستند كه از سرزمين كفر آورده شدهاند.
آنجا را نگاه كن! زنى در بالاى بام خانۀ خود با تعجّب به اسيران نگاه مىكند و در اين هياهو فرياد مىزند: «شما اسيران، كه هستيد و اهل كجاييد؟».
گويى همۀ اهل اين كاروان، منتظر اين سؤال بودند. گويى يك نفر پيدا شده كه مىخواهد حقيقت را بفهمد.
يكى از اسيران اين گونه جواب مىدهد: «ما همه از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله هستيم، ما دختران پيامبر خداييم».
آن زن تا اين سخن را مىشنود فرياد مىزند: «واى بر من! شما دختران پيامبر هستيد و اينگونه نامحرمان به شما نگاه مىكنند!!».
او از پشت بام خانهاش پايين مىآيد و در خانۀ خود هر چه چادر، مقنعه، روسرى و پارچه دارد برمىدارد و براى زنها و دختران كاروان مىآورد تا موىهاى خود را با آنها بپوشانند. 1همه در حق اين زن دعا مىكنند، خدا تو را خير دهد.
عدّهاى از مردم كه مىدانستند اين كاروان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است، از شرم سر خود را