229
به سوى كوفه
امروز، دوازدهم محرّم است و كاروان به سوى كوفه مىرود. عمرسعد اسيران را بر شترهاى بدون كجاوه سوار نموده است و آنها را همانند اسيرانِ كفّار حركت مىدهد.
آفتاب گرم بر صورتهاى برهنۀ آنها مىخورد. 1 كاروان اسيران همراه عمرسعد و عدّهاى از سپاهيان، به كوفه نزديك مىشوند. همان شهرى كه مردمش اين خاندان را به مهمانى دعوت كرده بودند.
زينب بعد از بيست سال به اين شهر مىآيد. همان شهرى كه چند سال با پدر خود در آن زندگى كرده بود. امّا نسل جديد هيچ خاطرهاى از زينب ندارند و او را نخواهند شناخت.
كاروان اسيران به كوفه مىرسد. همۀ مردم كوفه از زن و مرد، براى ديدن اسيران بيرون مىريزند. هميشه گفتهاند كه كوفيان وفا ندارند، امّا به نظر من اينها خيلى با وفا هستند.
حتماً مىگويى چرا؟ نگاه كن! زن و مرد كوفه از خانهها بيرون آمدهاند تا مهمانان خود را ببينند. 2آرى! مردم كوفه روزى اين كاروان را به شهر خود دعوت كرده بودند. آيا انسان، حقّ ندارد مهمان خود را نگاه كند؟ آيا حقّ ندارد به استقبال مهمان خود بيايد؟
اى نامردان! چشمان خود را ببنديد! ناموس خدا كه ديدن ندارد!
اين كاروان يك مرد بيشتر ندارد، آن هم امام سجّاد عليه السلام است. بقيّه، زن و كودكاند و امام