204امّ كُلْثوم! من به سوى ميدان مىروم و شما را به خدا مىسپارم».
همه اشك مىريزند. آرى! اين آخرين بارى است كه امام را مىبينند. سكينه ( دختر امام )، رو به پدر مىكند و مىگويد:
- بابا، آيا به سوى مرگ مىروى؟
- چگونه به سوى مرگ نروم حال آنكه ديگر هيچ يار و ياورى ندارم.
- بابا، ما را به مدينه برگردان!
- دخترم! اين نامردان هرگز اجازه نمىدهند كه شما را به مدينه ببرم. 1صداى ناله و شيونِ همه بلند مىشود. امّا در اين ميان سكينه بيش از همه بىتابى مىكند، آخر او چگونه دورى پدر را تحمّل كند. او آنچنان گريه مىكند كه دل همه را به درد مىآورد. امام سكينه را در آغوش مىگيرد و مىفرمايد: «دخترم! دل مرا با اشك چشم خود نسوزان». 2آغوش پدر، سكينه را آرام مىكند. پدر اشك چشم او را پاك مىكند و با همه خداحافظى مىكند و به سوى ميدان مىرود. 3
امام نگاهى به ميدان مىكند. ديگر هيچ يار و ياورى براى امام باقى نمانده است. كجا رفتيد؟ اى ياران باوفا!
غم بر دل امام حسين عليه السلام نشسته و اكنون تنهاى تنها شده است. امام سوار بر اسب خويش جلو مىآيد. مهار اسب را مىكشد و فرياد او تا دور دست سپاه كوفه، طنين مىاندازد: «آيا كسى هست تا از ناموس رسول خدا دفاع كند؟ آيا كسى هست كه در اين غربت و تنهايى، مرا يارى كند؟» 4فرياد غريبانه را پاسخى نبود امّا...
ناگهان زانوىِ دو برادر مىلرزد. عرقى سرد بر پيشانى آنها مىنشيند. شمشيرهاى اين دو برادر فرو مىافتد. شما را چه مىشود؟
حسىّ ناشناخته در وجود اين دو برادر جوانه مىزند. آرام آرام، همديگر را نگاه مىكنند.
چشمهاى آنها با هم سخن مىگويد. آرى! هر دو حسّ مشتركى دارند.به تنهايى و غربت