205امام حسين عليه السلام مىنگرند.
همسفرم! آيا آنها را مىشناسى؟
آنها سَعْد و ابوالحُتُوف، فرزندان حارث هستند. آنها هر دو از گروه «خَوارج»اند. عمرى با بغض و كينۀ حضرت على عليه السلام زندگى كردهاند. آنها همواره دشمن آن حضرت بودهاند.
چه شده است كه اكنون بىقرار شدهاند؟ صداى حسين عليه السلام چگونه آنها را اين چنين دگرگون نمود. آنها با خود سخن مىگويند: «ما را چه شده است؟ ما و عشق حسين. مردم ما را به بغض حسين مىشناسند».
هنوز طنين صداى حسين عليه السلام در گوششان است: «آيا كسى هست منِ غريب را يارى كند».
همسفر خوبم! قلم من از روايت اين صحنه ناتوان است. نمىتوانم اوج اين حماسه را بيان كنم. خدايا، چه مىبينم؟ دو اسب سوار با سرعت باد به سوى امام عليه السلام مىتازند.
كسى مانع آنها نمىشود. آنها از خوارج هستند و هميشه كينۀ حضرت على عليه السلام را به دل داشتهاند. عمرسعد خوشحال است و با خود فكر مىكند كه اينان به جنگ حسين عليه السلام مىروند!
وقتى كه نزديك امام مىرسند، خود را از روى اسب بر زمين مىافكنند.
خداى من! آنها سيل اشك توبه را نثار امام مىكنند.
نمىدانم با امام چه مىگويند و چه مىشنوند، تنها مىبينم كه اين بار سوار بر اسب شده و به سپاه كوفه حمله مىبرند.
دو برادر به ميدان مىروند تا خون كافران را بريزند. چه شجاعانه مىجنگند، مىغرّند و به پيش مىروند.
لحظاتى بعد، صحراى كربلا رنگين به خون آنها مىشود. آنها به هم نگاه مىكنند و لبخند مىزنند و با هم صدا مىزنند: يا حسين، يا حسين! 1
سپاه كوفه ايستاده است. شمشيرها در دستانشان بىتابى مىكنند. امام، تنهاى تنهاست.
بار ديگر، صداى امام در صحراى كربلا مىپيچد: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟».