203على اصغر مىگيرد و خون او را به سوى آسمان مىپاشد. 1همه، از اين كار تو تعجّب مىكنند. اشك در چشم دارى و خون فرزند به سوى آسمان مىپاشى. تو نمىگذارى حتى يك قطره از خون على اصغر به زمين بريزد. 2صدايى ميان زمين و آسمان طنين مىاندازد: «اى حسين! شيرخوار خود را به ما بسپار كه در بهشت از او پذيرايى مىكنيم». 3
امام، آماده شهادت است. به سوى خيمه مىآيد و مىفرمايد: «براى من پيراهن كهنهاى بياوريد تا آن را به تن كنم. من به سوى شهادت مىروم». 4صداى گريۀ همه بلند مىشود. آنها مىفهمند كه اين آخرين ديدار است.
به راستى، چرا امام پيراهن كهنه مىطلبد؟ شايد او مىخواهد اين پيراهن كهنه را بپوشد تا اين دشمنِ غارتگر، بعد از شهادت آن حضرت به آن لباس طمع نكرده و آن را غارت نكنند.
امام سجّاد عليه السلام در بستر بيمارى است. امام حسين عليه السلام براى خداحافظى به سوى خيمۀ او مىرود. مصلحت خدا در اين است كه او امروز بيمار باشد تا نسل امامت قطع نگردد.
امام وارد خيمه مىشود. پسرش را در آغوش مىگيرد و وصيّتهاى خود را به او مىفرمايد. آرى امام حسين عليه السلام اسرار امامت را كه از امام حسن عليه السلام گرفته است، به امام سجّاد عليه السلام مىسپارد. 5اشك از چشم امام سجّاد عليه السلام جارى است، او براى غربت و مظلوميّت پدر گريه مىكند.
امام حسين عليه السلام از او مىخواهد در راه خدا صبر كند. او پناه اين كاروان خواهد بود.
امام حسين عليه السلام آماده رفتن به ميدان است اينك لحظه خداحافظى است.
اكنون او با عزيزان خود سخن مىگويد: «دخترانم، سكينه! فاطمه! و خواهرانم، زينب!