202نگاه كن! سپاه كوفه گريه مىكنند. آخر شما چه مردمى هستيد كه بر غريبى حسين اشك مىريزيد. آخر اين چه معمّايى است؟ غربت امام، آنقدر زياد است كه دل دشمن را هم براى لحظاتى به درد آورده است. نمىدانم براى چه امام به سوى خيمهها برمىگردد. 1صداى «آب، آب» در خيمهها پيچيده است. همه، تشنه هستند، اما اين دشت ديگر سقّايى ندارد. خداى من! شيرخوار حسين از تشنگى بىتاب شده است.
امام، خواهر را صدا مىزند: «خواهرم، شيرخوارهام را بياوريد». 2على اصغر، بىتاب شده است. زينب او را از مادرش رباب مىگيرد و در آغوش مىفشارد و روى دست برادر قرار مىدهد. امام شيرخوار خود را در آغوش مىگيرد، او را مىبويد و مىبوسد: «عزيزم! تشنگى با تو چه كرده است».
امام حسين عليه السلام ، على اصغر را به ميدان مىبرد تا شايد از دل سنگ اين مردم، چشمۀ عاطفهاى بجوشد! شايد اين كودك سيراب شود!
او طاقت ديدن تشنگى على اصغر را ندارد. اكنون امام در وسط ميدان ايستاده است. در دور دست سپاه، همه از هم مىپرسند كه حسين عليه السلام چه چيزى را روى دست دارد. آيا او قرآن آورده است؟
امام فرياد برمىآورد: «اى مردم! اگر به من رحم نمىكنيد، به كودكم رحم كنيد». 3عمرسعد با نگرانى، سپاه كوفه را مىبيند كه تاب ديدن اين صحنه را ندارند. آرى! امام حجت ديگرى بر كوفيان آشكار مىكند. على اصغر با دستان كوچكش بر همۀ قلبها چنگ زده است. چه كسى به اين صحنه پايان خواهد داد؟ سكوت است و سكوت!
ناگهان حَرْمَله تيرى در كمان مىگذارد. او زانو مىزند. سپاه كوفه با همۀ قساوتى كه در دل دارند چشمانشان را مىبندند و تير رها مىشود.
خداى من چه مىبينم، خون از گلوىِ على اصغرمىجوشد. 4اينك اين صداى گريۀ امام است كه به گوش مىرسد.
نگاه كن! اين چه صحنهاى است كه مىبينى؟ امام چه مىكند؟ او دست خود را زير گلوىِ