201قسم، اگر دست مرا قطع كنيد من هرگز از حسين، دست بر نمى دارم».
خون از دست عبّاس جارى است. او فقط به فكر اين است كه هرطور شده آب را به خيمهها برساند. اكنون عبّاس با دست چپ شمشير مىزند! لشكر را مىشكافد و جلو مىرود امّا اين بار شمشير حَكَم بر دست چپ او مىنشيند.
دست چپ سقّاى كربلا نيز قطع مىشود. امّا پاهاى عبّاسكه سالم است. 1اكنون او با پا اسب را مىتازاند، شايد بتواند به خيمهها برسد امّا افسوس...! در اين ميان تيرى به مشك آب اصابت مىكند و اينجاست كه اميد عبّاس نا اميد مىشود. آبها روى زمين مىريزد. او ديگر آبى با خود ندارد، پس چگونه به خيمهها برگردد؟
گرگهايى كه از صبح تا كنون در دل كينۀ او را داشتند، دورش جمع مىشوند. آرى، همين عبّاس بود كه چند بار از فرات آب برد. تيرى به سينۀ او اصابت مىكند و نامردى، عمود آهن به سر او مىزند.
عبّاس روى زمين مىافتد و صدايش بلند مىشود: «اى برادر! مرا درياب». 2نگاه كن! اكنون سرِ عبّاس بر زانوى امام حسين عليه السلام است و اشك در چشم او.
اين صداى امام است كه با برادر خود سخن مىگويد: «اكنون كمر من شكست، عبّاسم». 3آرى! عبّاس پشت و پناه حسين بود و با رفتن او ديگر امام حسين عليه السلام ، تنهاى تنها شد.
صداى گريۀ امام آنچنان بلند است كه كسى تا به حال گريۀ او را اينگونه نديده بود. 4
امام، غريبانه، تنها و تشنه در وسط ميدان ايستاده است.
از پشت پردۀ اشكش به يارانِ شهيد خود نگاه مىكند. همه پر كشيدند و رفتند. چه با وفا بودند و صميمى! طنين صداى امام در دشت مىپيچد: «آيا يار و ياورى هست تا مرا يارى كند؟».
هيچ جوابى نمىآيد. كوفيان، سرِ خود را پايين گرفتهاند. آرى! ديگر هيچ خداپرستى در ميان آنها نيست. اينان همه عاشقان دنيا هستند!