200لشكر از فرصت استفاده مىكند و بين امام و عبّاس جدايى مىاندازد.
خدايا، عبّاس من كجا رفت؟ چرا ديگر صداى او را نمىشنوم؟
امام به سوى خيمهها باز مىگردد. نكند خطرى خيمهها را تهديد كند.
عبّاس همچنان پيش مىتازد و به فرات مىرسد.
اى آب! چه زلال و گوارايى! تشنگى جان او را بر لب آورده است. وقتى دست خود را به زير آب مىزند، او را بيشتر به ياد تشنگى كودكان و خيمهنشينان مىاندازد...، لبهاى خشك عبّاس نيز، در حسرت آب مىماند. اى حسين! بر لبِ آبم و از داغ لبت مىميرم!
عبّاس، مشك را پر از آب مىكند. صداى دلنشين آب كه در كام مشك مىرود جان عبّاس را پر از شور مىكند. 1اكنون مشك پر شده است. آن را به دوش راست مىاندازد و حركت مىكند.
نگاه كن! هزاران گرگ سر راه او قرار گرفتهاند. عبّاس نگاهى به آنها مىكند و در مىيابد كه هدف دشمن، مشك آب است. چهار هزار نفر در مقابلش ايستادهاند آب به خيمهها نرسد، عبّاس مىخواهد آب را به خيمهها برساند. فرياد مىزند: «من از مرگ نمىترسم. من سپر جان حسينم! من ساقى تشنگان كربلايم».
عبّاس به سوى خيمهها به سرعت باد پيش مىتازد، تا زودتر آب را به خيمهها برساند.
سپاه كوفه او را محاصره مىكنند. يك نفر با هزاران نفر روبهرو شده است.
عبّاس بايد هم مشك را از خطرِ تيرها حفظ كند و هم شمشير بزند و سپاه را بشكافد. او شمشير مىزند، سپاه كوفه را مىشكافد، مىرزمد، مىجنگد و جلو مىرود.
دهها نفر را به خاك و خون مىنشاند. نگاه او بيشتر به سوى خيمهها است و به مشك آبى كه در دست دارد، مىانديشد. او بيشتر به فكر مشك آب است تا به فكر مبارزه. او آمده است تا آب براى كودكان ببرد، على اصغر تشنه است!
در اين كارزار شمشير و خون، شمشير نَوْفل به دست راست عبّاس مىنشيند.
بىدرنگ شمشير را به دست چپ مىگيرد و به مبارزه ادامه داده و فرياد مىزند: «به خدا