199داده باشى». 1آنگاه با دلى شكسته و تنى خسته، پيكر قاسم را به سوى خيمهها مىآورد.
ديگر هيچ كس از جوانان بنىهاشم غير از عبّاس نمانده است.
تشنگى در خيمهها غوغا مىكند، آفتاب گرم كربلا مىسوزاند. گوش كن!
آب، آب!
اين صداى عطش كودكان است كه صحراى گرم كربلا را در برگرفته است. عبّاس تاب شنيدن ندارد. چگونه ببيند كه همه از تشنگى بىتابى مىكنند.
اكنون عبّاس نزد امام مىآيد. اجازه مىگيرد تا براى آوردن آب به سوى فرات برود. هيچ كس نيست تا او را يارى كند؟ كاش ياران باوفا بودند و عبّاس را همراهى مىكردند. عبّاس مشك آب را برمىدارد تا به سوى فرات برود.
صبر كن، برادر! من هم با تو مىآيم.
اين بار امام حسين عليه السلام به همراهى عبّاس مىرود. دو برادر با هم به سوى فرات هجوم مىبرند. صدايى در صحرا مىپيچد: «مبادا بگذاريد كه آنها به آب برسند، اگر آنها آب بنوشند هيچ كس را توان مبارزه با آنها نخواهد بود». 2حسين و عبّاس به پيش مىتازند. هيچ كس توان مقابله با آنها را ندارد. صداى «اللّٰه اكبر» دو برادر در دل صحرا، مىپيچد.
دستور مىرسد: «بين دو برادر فاصله ايجاد كنيد سپس تير بارانشان كنيد».
تيراندازان شروع به تيراندازى مىكنند.
خداى من! تيرى به چانۀ امام اصابت مىكند. امام مىايستد تا تير را بيرون بكشد. خون فواره مىكند. امام، خون خود را در دست خود جمع مىكند و به سوى آسمان مىپاشد و به خداى خود عرضه مىدارد: «خدايا! من از ظلم اين مردم به سوى تو شكايت مىكنم». 3