198دل كندن از قاسم براى حسين عليه السلام خيلى سخت است. نگاه كن! حسين عليه السلام داغ على اكبر را ديد، ولى از هوش نرفت. امّا حالا به عشق قاسم بىهوش شده است.
هيچ چشمى طاقت ديدن اين صحنه را ندارد. قاسم به عمو مىگويد: «اى عمو به من اجازۀ ميدان بده».
آخر چگونه عمو به تو اجازۀ ميدان دهد؟
قاسم التماس مىكند و مىگويد: «من يتيم هستم، دلم را مشكن!». سرانجام عمو را راضى مىكند و قاسم بر اسب سوار مىشود.
صدايى در صحرا مىپيچد، همه گوش مىكنند: «اگر مرا نمىشناسيد من پسر حسن عليه السلام هستم».
اين جوان چقدر زيباست. گويى ماه كربلا طلوع نموده است. پس چرا لباس رزم بر تن ندارد؟ اين چه سؤالى است؟ آخر چه كسى براى نوجوان سيزده ساله زره مىسازد؟ او پيراهن سفيدى بر تن دارد و شمشيرى در دست.
او به سوى دشمن حمله مىبرد، چون شير مىغرّد و شمشير مىزند. 1دشمن او را محاصره مىكند. نمىدانم چه مىشود، فقط صدايى به گوشم مىرسد: «عمو جان! به فريادم برس». اين صدا به گوش حسين عليه السلام نيز، مىرسد. امام فرياد مىزند: «آمدم، عزيزم!». 2امام به سرعت، خود را به ميدان مىرساند. دشمنان، دور قاسم جمع شدهاند، اما هنگامى كه صداى حسين عليه السلام را مىشنوند، همه فرار مىكنند. پيكر قاسم زير سُم اسبها قرار مىگيرد. گرد و غبارى بر پا مىشود كه ديگر چيزى نمىبينم. اما بايد صبر كنم.
نگاه كن! امام كنار پيكر قاسم نشسته است و سرِ او را به سينه دارد.
امام عليه السلام به قاسم مىگويد: «قاسمم! تو بودى كه مرا صدا زدى. من آمدم، چشم خود را باز كن!». امّا ديگر جوابى نمىآيد. گريه امام را امان نمىدهد، قاسم را مىبوسد و مىگويد:
«به خدا قسم، بر من سخت است كه تو مرا به يارى بخوانى و من وقتى بيايم كه تو ديگر جان