194خيره مانده است. از پس پردۀ اشك، جوانش را نظاره مىكند.
تمام لشكر كوفه، منتظر آمدن على اكبراند، آنها مىخواهند دل حسين را با ريختن خون على اكبر به درد آورند.
نگاه كن! امام دست خود را به سوى آسمان مىگيرد و دعا مىكند: «بار خدايا! خودت شاهد باش من جوانى را به سوى اين سپاه مىفرستم كه هرگاه دلتنگ پيامبر صلى الله عليه و آله مىشديم، او را نگاه مىكرديم».
على اكبر به سوى ميدان مىتازد، سپاه كوفه نيز، به دستور عمرسعد، به جنگ با او مىروند.
على اكبر شمشير مىزند و دشمنان را به خاك سياه مىنشاند.
در ميدان مىچرخد و رَجَز مىخواند: «من على پسر حسينام. من از خاندان پيامبر هستم». 1او به هر سو كه مىرود لشكر كوفه فرار مىكند و در هر حمله، عدۀ زيادى از شجاعان سپاه كوفه را نيز، به قتل مىرساند.
در دل پدر چه مىگذرد؟ او مىخواهد يك بار ديگر جوانش را ببيند.
على اكبر مىرزمد و مىجنگد. آفتاب گرم كربلا غوغا مىكند. تشنگى بر او غلبه كرده است.
على اكبر باز مىگردد. چقدر پيكرش زخم برداشته است!
اكنون او مقابل پدر مىايستد و مىگويد: «تشنگى مرا كُشت بابا! سنگينى اسلحه توانم را بريده است. آيا آبى هست تا بنوشم و بر دشمنان حمله ببرم». 2چشمان امام حسين عليه السلام پر از اشك مىشود. آخر پارۀ جگرش از او آب مىطلبد. صدا مىزند: «اى محبوب من! صبر داشته باش!». 3آرى! امام، همۀ علاقۀ خود به پسرش را در اين عبارت خلاصه مىكند: «اى محبوب من».
نگاه كن! اشك در چشم امام حلقه مىزند و مىفرمايد: «پسرم! به زودى از دست جدّ