195خود، رسول خدا سيراب خواهى شد». 1على اكبر به ميدان برمىگردد. شمشير او در هوا مىچرخد و پىدرپى دشمنان را به تباهى مىكشاند. همه از ترس او فرار مىكنند. نيزهها و تيرها همچنان پرتاب مىشود و سرانجام نيزهاى به كمر على اكبر اصابت مىكند. اكنون نامردان كوفه فرصت مىيابند و بر فرق سرش شمشير مىزنند. خون فوران مىكند و او سر خود را روى گردن اسب مىنهد.
خون چشم اسب را مىپوشاند و اسب به سوى قلب دشمن مىرود. دشمنان شادى و هلهله مىكنند و هر كسى با شمشير ضربهاى به على اكبر مىزند. اسب سرگردان به ميدان باز مىگردد و على اكبر روى زمين مىافتد و فرياد مىزند: «بابا! خداحافظ!». 2امام حسين عليه السلام به سرعت مىآيد و پيكرِ پاره پارۀ جوانش را در آغوش مىكشد.
نگاه كن! حسين، سر على اكبر را به سينه گرفته است. على اكبر چشم خود را باز مىكند و چهرۀ پدر را مىبيند. او به ياد مىآورد كه دل پدر براى تشنگى او سوخته بود.
او مىخواهد با پدر سخن بگويد: «بابا! اين جدّم، رسول خداست كه مرا از آب كوثر سيراب مىنمايد». 3آرى! اى حسين! ديگر غصۀ تشنگى پسر را نخور!
در اين دنيا هيچ چيز براى انسان سختتر از اين نيست كه فرزندش روى دستانش جان بدهد. به خدا سختى آن لحظه را نمىتوان بيان كرد.
على اكبر روى دست بابا در حال جان دادن است. امام او را به سينه مىگيرد. اما رنگِ او زردِ زرد شده، خون از بدنش رفته و در حال پر كشيدن به اوج آسمانها است.
ناگهان، نالهاى مىزند و جان مىدهد. پدر فرياد مىزند: «پسرم!». اما ديگر صدايى به گوشش نمىرسد. پدر صورت به صورت جوانش مىگذارد و مىگويد: «بعد از تو، ديگر، زندگى دنيا را نمىخواهم». 4خدايا! چه صحنهاى است. حسين كنار جسم بىجان پسر گريه مىكند. زينب عليها السلام شتابان