193
عصر عاشورا
امام حسين عليه السلام به ياران خود كه در خاك و خون غلتيدهاند نگاهى مىكند و اشك ماتم مىريزد. همۀ آنها با هم عهد بسته بودند كه تا يكى از آنها زندهاند، نگذارند هيچ يك از جوانان بنىهاشم به ميدان بيايند.
بيش از پنجاه يار وفادار، جان خود را فداى امام نمودند و اكنون نوبت هجده جوان بنىهاشم است. 1امام در ميدان ايستاده است و نگاهش به سوى سپاه كوفه خيره مانده است و به نادانى مردم كوفه فكر مىكند. آنهايى كه امام را دعوت كردهاند، امّا اكنون در مقابل او ايستادهاند.
صدايى به گوش امام حسين عليه السلام مىرسد: «بابا به من اجازۀ ميدان مىدهى؟». امام برمىگردد و على اكبر، جوان خود را مىبيند كه آمادۀ رفتن شده است. اشك در چشمان او حلقه مىزند و به پسرش اجازه ميدان مىدهد.
در خيمهها چه غوغايى بر پا شده است. خواهر، عمّه و هر كه در اطراف خيمه است، اين منظره را تماشا مىكند.
على اكبر به ميدان مىرود. او آنقدر شبيه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هر كس دلش براى پيامبر صلى الله عليه و آله تنگ مىشد او را مىنگاه مىكرد. 2اكنون او سوار اسب مىشود و مهار آن را در دست مىگيرد. نگاه حسين عليه السلام به سوى او