157مىشناسد، آنها شَبَث بن رِبْعى، حَجّار بن ابْجَر، قَيْس بن اشْعَث هستند، اكنون آنها را با نام صدا مىزند و مىفرمايد: «آيا شما نبوديد كه برايم نامه نوشتيد و مرا به سوى شهر خود دعوت كرديد؟ آيا شما نبوديد كه به من وعده داديد كه اگر كوفه بيايم مرا يارى خواهيد نمود؟» 1همسفرم! به راستى كه اين مردم، چقدر نامرد هستند. آنها امام حسين عليه السلام را به كوفه دعوت كردهاند و اكنون در مقابلش شمشير كشيدهاند!
عمرسعد نگاهى به قَيْس بن اشْعَث مىكند و با اشاره از او مىخواهد كه جواب امام را بدهد.
او فرياد مىزند: «اى حسين! ما نمىدانيم تو از چه سخن مىگويى. امّا اگر بيعت با يزيد را بپذيرى روزگار خوب و خوشى خواهى داشت». 2امام در جواب مىگويد: «من هرگز با كسى كه به خدا ايمان ندارد، بيعت نمىكنم». 3امام با اين سخن، چهرۀ واقعى يزيد را به همه نشان مىدهد.
عمرسعد به نيروهاى خود نگاه مىكند. بسيارى از آنها سرشان را پايين انداختهاند. اكنون وجدان آنها بيدار شده و از خود مىپرسند: به راستى، ما مىخواهيم چه كنيم؟ مگر حسين چه گناهى كرده است؟
عمرسعد نگران مىشود. براى همين، يكى از نيروهاى خود به نام ابن حَوْزَه را صدا مىزند و با او خصوصى مطلبى را در ميان مىگذارد.
من نزديك مىروم تا ببينم آنها دربارۀ چه سخن مىگويند. تا همين حد متوجه مىشوم كه عمرسعد به او وعدۀ پول زيادى مىدهد و او پيشنهاد عمرسعد را قبول مىكند.
او سوار بر اسب مىشود و با سرعت به سوى سپاه امام مىرود و فرياد مىزند: «حسين كجاست؟ با او سخنى دارم».